عجب وضوئي...
خسته بوديم سريع شام خورديم خوابيديم
وقت نماز صبح بود كه يكي از رفقام شروع به سر وصدا كرد براي نماز
منكه اصلا حوصله نداشتم،بهش گفتم:يه ليوان آب بيار تو سنگر رينگي توي پتو وضو بگيرم...
اونم سريع جواب داد كه جلوي در يه ۲۰ليتري آب هست ...منم خوشحال رفتم دم در شروع كردم وضو گرفتن
خدا نصيب گرگ بيابون نكنه..
ريختم رو صورتم تا وضو بگيرم...صورتم و چشمام شروع به سوختن كرد..
تا اومدم به خودم بيام "بنزين" رفته بود توي چشام...
-------------------
البته كوري چشم دشمنان الان حالم عاليه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي امتحانام برگشتم...




عاشق پياده روي هستم